X
تبلیغات
سایه های باد
شعــــر و داستـــان
 
[ ماه جوهری ] 


خودنویسم را می تکانم روی صورت ماه 

ماه آبی

دستانم می لرزد 

خیام مرا به میخانه نمی برد 

توکجایی تا مرا بشکنی 

یا بنوشمت...

شب پوست وارونه ی پلنگ است

ماه جوهری ام 

از شب نمی ترسی 

از قلم من بترس





|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در شنبه سوم اسفند 1392  |
 

 

 ( ۳شعر....)

 

[ صدا ...]

 

صدای ماشین

 

صدای موتورسیکلت

 

صدای تلفن

 

صدای یخچال

 

صدای جاروی برقی

 

صدای تلویزیون

 

صدای هم زن برقی

 

صدای زنم

 

من دارم به صدا تبدیل می شوم

 

*******************************

 

[ مثلث ...]

 

 

دو چیز

 

دراین ذنیا برایم باقی مانده

 

چای – سیگار

 

لااقل به فکرهایم برگرد

 

تا این مثلث درست شود

 

************************

 

[ دفن....]

 

 

برمی گردم به کوچه ی قدیمی

 

نه حوض کاشی

 

نه درخت بید

 

نه صدای سرفه های خشک پدر

 

گریه های مادر وُ موهای بلند خواهرم را

 

از زیر اینهمه آجر چه طور بیرون بکشم !!؟

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در شنبه هشتم خرداد 1389  |
 
 

 [ شعرک...]

 

مردان بزرگ

              هم

زیر کلاه

کوچک

       جا می گیرند

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  |
 
 

( نقاشی.....)

مادرم

امن یجیب می خواند

پشت سر پدر

ما دو برادر بودیم

دو سیب گندیده

وخواهرانی که کفش های کتانی

                          پایشان نبود

دود سقف سیاه خانه

 ولحاف چهل تکه مادر

 که یک ستاره نداشت

من توی پستوی خانه

جن نامه را خواندم

بلند

بلند روی دیوار خانه مان

عکس ماه را نقاشی کردیم

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در پنجشنبه نهم آبان 1387  |
 

[ عریضه.......]

 

 

برادرم را روی کولم گرفتم

 

تا ببیند زمین گرد نیست

 

کمرم شکست

 

او هم هی ...تف انداخت

 

روی خط ِ جاده ها

 

یک مشت ستاره گرفت

 

روبروی آینه ایستاد

 

بعد روی شانه هایش تاریخ را نوشت

 

پیراهنم را به چوب بستم

 

فریدون که همسایه ما بود

 

کوچه را قُرُق کرد

 

من وخواهرانم

 

عریضه های پدرم را

 

چند بار دوره کردیم

 

تیرهای کوچه ی ما

 

هیچ وقت روشنی نداشت

 

نمی دانم

 

برادرم درسهایش را کجا از برکرد

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 

 

  [ شمال همینجاست..]

 

کاش می دانستی

 

پستانداران را دوست دارم

 

کشیده شدن ران ...ها....

 

 چقدر برایم جذابند

 

روسریت را تکان نده

 

ناخدای پیر نیستم

 

امروز هم که دریا آبی نبود

 

ویک موج بلند از موهایت سیاه کرد

 

زندگیم را

 

از گردنی های گردنت بالا کشیدم تا

 

سرخی لبهایت باغهای نیشابور

 

از کفش هایت صدای قطار می شنوم

 

چمدانت را نبند

 

بگذار حرفهایم را درآن بریزم

 

شده ام ابر

 

شده ام رود

 

انتهای این باریدن دریاست

 

شمال همینجاست

 

کنار شانه هایم 

 

 هم برف دارد وُهم باران

 

دریا پیراهنت را سیاه نپوش

 

سیل شمال را خواهد برد 

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387  |
 
 

[ زنهای محرم....]

 

مورچه هایی که راه افتادند

 

کتابخانه ام را باخودشان بردند

 

ومن با سرم

 

 تنها از لوله های آزمایشگاهی

 

 پیاده می شوم

 

تا نفس ماهی سرخ را

 

در بطری های تنگ

 

نشان بدهم

 

همسفرم کودکان پا برهنه ای بودند که

 

 سنگ انداختند     سنگ

 

پشت نتردام

 

 ناقوس ها بی صدا

 

حرف می زدند

 

من صدایم از برج های دوقلو شنیده می شد

 

به برادرم بگویید

 

سهم من از زندگی

 

 شانه هایی بودکه بار کشیدند

 

زنجیر هایی که زیرعلم صدا می شوند

 

برای نقاشی های بدون آب

 

 علمداری را با دستهای بریده

 

 از آب می گیرم

 

زخم های تنم

 

جوهری کلماتی که

 

کبودی صورت دختران خیمه نشین را

 

نقش می زنند

 

رستم اگر می آمد وُ این میدان را رجز می خواند

 

باز از گیسوان دختران همسایه

 

 باردار نمی شدم

 

سرخ بپوشم

 

این کلمات از میدان مسکو بیرون می روند

 

تا رد ستاره ها را بگیرند

 

من کنار این همه رود

 

باید سازم را کوک کنم

 

برای زنهایی که محرم نشده

 

سینه می کوبند

 

به پرچم داری

 

دختری که اورلئان را یک شبه

 

فتح کرد

                              شعر آبدزدک درسایت صدای مستقل ادبیات ایران

                         نقدی برکتاب زن ،تاریکی،کلمات حافظ موسوی درسایت عروض

                        نگاهی به کتاب خودکشی نهنگ ها...فرزانه مرادی دروبلاگ آشیکا

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
 


 

 

 [همین حرف ها...]



 

گواراتر از این حرف ها

 

چه چیزی

 

حکومت را در این خانه بهم می زند

 

گره گوار دور همین حرف ها

 

 می چرخد

 

سرم را توی دست ها

 

 گرفته ام ...،

 

هی زنگ می زند این تلفن

 

تا شکستم را

 

از کابل اعلام ..

 

قند می ریزم توی فنجانم

 

که تلخ می زند

 

(هارمونی کلمات بهم نخورد)

 

با سیب می چرخم

 

وسیم ها از ارتباط من با

 

هرچه که باشد

 

قطع شده

 

 نفسم

 

آمد ورفت پلیس هایی که سبز می پوشند

 

چتر خواب می افتد

 

 توی سرم

 

دیازپام

 

دام.... دام ...

 

پلکان هایی از من به اتاق های دیگر

 

می ترسم...

 

پلکم را که باز کنم

 

حکومتم بهم می ریزد

 

 

                                    شعر ایستگاه صفر در سایت وازنا

 

                          نگاهی به کتاب خودکشی نهنگ ها ی فرزانه مرادی درسایت عروض

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 

 

[سرنخ.... ]

 

 

خواب خرگوش ها را می دیدم

 

هویج ها بوی نفت می داد

 

درخت بلوط کنار باغچه

 

قد کشید

 

بدون تاب های بازی

 

من بزرگ شدم

 

در(( کلبه ی عموتم))

 

مادرم کاموا می بافت

 

نخ به پای پدرم گیرکرد

 

من از پاهایم کوتاه شد م

 

 

********************** 

 

[ ساعت باد .... ]

 

 

آبی ترین دریا

 

از چشم های تو

 

                 موج گرفت

 

وقتی ساعت های شنی

 

             از پیراهنت گریختند

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در یکشنبه هجدهم آذر 1386  |
 
 

به : ف.م ( خودکشی نهنگ … )

 

[روزشمار... ]

 

 

پنج شنبه های

 

           بدون ترد ید

 

جمعه های

 

           سیاه

 

من به فکر

 

 شنبه های تعطیل ِ

 

                         نیویورکم

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در دوشنبه پنجم آذر 1386  |
 

]  غول کلمات..... [ 

 

 

 

جانوری

 

که در سر من است

 

دارد بزرگ می شود

 

غول سحر آمیزی

 

که بالا تر از خدا

 

توی تنم

 

ریشه

 

      ریشه،

 

راه می رود

 

اسم های معلق

 

آدم های وارونه

 

قطار های شیشه ای

 

در خت های چنار

 

با کلاغ های سیاه وسپید

 

وماشین های بدون

 

در ،

 

   پنجره

 

چقدر مرداب زیاد شده

 

با مرغ های ماهی خواری که

 

بال نمی زنند

 

و گله ی  مگس های سمج

 

هی می چرخند

 

        می چرخند

 

درکلماتی که جمله نمی شوند

 

با سکته  های فاحش  

 

                  

                                      شعر من در سایت مانیهای جدید

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در شنبه نوزدهم آبان 1386  |
 

[ ارتفاع آب...]

 

 

خرگوش های کوچک

 

شکارچی خوبی نمی شوند

 

وقتی

 

 پلنگ ها دره ها را

 

              تسخیر می کنند

 

ماه من ،بتاب

 

روی شانه ی چپ زمین

 

عکس آفتاب را پاک نکن

 

تا انگشت اشاره

 

ردپای کسی را نشان بدهد

 

بلند شو ،

 

از ارتفاع آب بالاتر

 

لوله ی تفنگت را

 

بالاتر بگیر

 

زیر پای شما زمین می چرخد

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در چهارشنبه چهارم مهر 1386  |
 

]   تقلب ......   [

 

روي قلبم تف کنم

تقلب نمي کنم

تق وتق کفش هاي شما

از کدام جاده امده

روي اين مانيتور

صداي شما پخش مي شود

حالا بو فالو ها

 دارند مرتب شکار مي شوند

توي عکس هاي 4×3

کار باري هم نمانده

 فقط مي نويسم

شما ،هي خط بزنيد

مثل تقلب  سا ل اولي ها

قلبتان را نشان ندهيد

روي اين درخت

تير وقلب کشيده ايد که چه....؟

من هم چاقوي دسته سفيد کار زنجانم را مي زنم

توي کتف اين متني که

مرتب داد مي کشد

من تقلب نکردم همين که نمي گوييد :

دوستت دارم چيست ؟

تقلب از اين بهتر 

 

       شعر جدید من در سایت وازنا

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در یکشنبه یازدهم شهریور 1386  |
 

[     کوچه های کودکی ......  ]

 

 

پنجره ای که روبه دریا باز شد

 

پنج شنبه ها را تعطیل نکرد

 

با عطر لیموی ترُش

 

در کوچه ها

 

روسری گلدار مادر

 

از انار پُر بود

 

تاخنده های خواهر

 

روی آینه نشست

 

برادر

 

افتادگی را از درخت گرفت

 

وکوچه های خیس

 

بوی نان ِتنُوری وُریحان

 

همسایه ایی که ازپشت دیوار

 

سرک کشیده،

 

به خانه ی ما

 

چشم به من

 

هی استغفار مادر بزرگ وُ

 

فریادهای پدر

 

من می ترسم

 

دریا گریه هایش برای ماهیان نباشد 

 

 

                          شعر من در سایت وازنا .

 

                              شعر های من در سایت مانیهای جدید

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386  |
 
 

]بازی [….

 

 

خال سیاه

 

خال سپید ....

 

من روی خال های سیاه

 

بازی می کنم

 

مرگ رویش را سپید می کند

 

 من زندگیم سیاه ...

 

حالا تو بازی کن....   

 

 

**************************

 

 

[….همين كه هستم كافيست]

 

 

 

از آينه بدم مي آيد

 

هيچ وقت خودم را نديده ام

 

پهلوان همیشه  پوشالي ومغرور

 

حالا آينه مي خواهد دستم را روكند

 

قيافه حق به جانب مي گيرم وچنان خودم را مظلوم

 

كه گول مي خورم

 

اگر پشت به چاه مي ايستادم ودر اينه مي ديدم

 

 از خودم مي ترسيدم

 

بچه گي هايم را روي تاقچه جا گذاشته ام

 

 فردا راهم هر جور ميتوان گريم كرد

 

فعلا با خودم كنار نمي ايم

 

اين اينه ي لعنتي مزاحم شده

 

همين كه كوچه ي ما خلوت بشود

 

 اينه را مي فرستم كمي توي كوچه بازي كند

 

به فرض هم زير پاي كسي

 

 صدايش در بيايد

 

مردم را بيشتر نشان مي دهد

 

من كمبود ندارم

 

همين كه هستم كافيست

 

 

 

 

يادداشتي از فدروس ساروي در مورد شعر همين كه هستم كافيست

 

اسم این کار می توان گذاشت : حضور در نقطه و یا اشغال نقطه ... متن اثر هیچگونه حرکتی در محور زمان ندارد و به شدت در برابر حرکت در عمق نیز مقاومت می کند و تلاش می کند تا با مقاومت در برابر هرگونه جذب ژرف خواهانه در سطح باقی بماند و هیچ حرکتی نکند ... کل اثر در برگیرنده ی یک ذهنیت است ... خودپنداره ... ذهنیتی نسبت به خود ... یک نگاه در آینه ... این کار از آن دست کارهایی است که با اینکه روایت می شوند اما دارای خط روایت نیستند و از این منظر از آنها روایت زدایی شده است ... روایت زدایی از بافت اثر به ویژه برای شعرای ایرانی با آن پس زمینه ی فرهنگی متمایل به روایتگری هر چیز یکی از مشکل ترین تلاشهاست که به نظر من دیلم کتولی در این کار به خوبی از پس آن بر آمده است ... شاعر همانگونه که در ابتدای کار اعلام کرده است در برابر آینه ایستاده است ... متن در اینجا همان آینه ای می شود که او در برابر آن ایستاده است ... اگر اثر در سطح ایستاده اگر در برابر حرکت در محور زمان مقاومت می کند اینها بیانگر و بازتاب موثر اثر است ... و درست در اینجاست که فرم اثر به شکل بسیار هوشمندانه ای در خدمت محتوای اثر قرار می گیرد ... سطر اول این کار حرف آخر کار نیز هست ... از آینه بدم می آید ... می توان یک بار این کار را خواند به این شکل که بعد از خواندن هر سطر و قبل از رفتن به سطر بعدی بک بار سطر اول را تکرار کنیم :

از آينه بدم مي آيد
هيچ وقت خودم را نديده ام ... از آينه بدم مي آيد
پهلوان همیشه پوشالي ومغرور....از آينه بدم مي آيد
حالا آينه مي خواهد دستم را روكند ... از آينه بدم مي آيد
قيافه حق به جانب مي گيرم وچنان خودم را مظلوم ... از آينه بدم مي آيد
كه گول مي خورم ... از آينه بدم مي آيد
اگر پشت به چاه مي ايستادم ودر اينه مي ديدم ... از آينه بدم مي آيد
از خودم مي ترسيدم ... از آينه بدم مي آيد
بچه گي هايم را روي تاقچه جا گذاشته ام ... از آينه بدم مي آيد

تاقچه ای که حتمن در آن آینه ای گذاشته شده بوده که کودک در آن آینه خود را می دیده است ... این در واقع به نوعی موج زدن سطر ... حس ... فکر ... خاصی در کار است ... و یکی از دلایل استاتیک شدن این متن نیز همین است ... تمامی سطور در دل سطر اول کار قرار دارند و از آن سر چشمه می گیرند ... ما با یک دیاپازن رو به رو ایم که فقط از یک مفتول فنری و انعطاف پذیر تشکیل شده است ... سطر اول آن محور و آن مفتول فلزی ارتجاعیست که با ضربه ای ( مثلن جلوی آینه قرار گرفتن ) به لرزه درآمده است و بقیه ی سطور و ادامه ی کار تنها و تنها ارتعتشات ناشی از آن لرزه ی در جاست که در ابتدای کار به شدت به صدا در می آید " هيچ وقت خودم را نديده ام " ... در ادامه رو به آرام شدن می رود "فعلا با خودم كنار نمي ايم " و دست آخر به آهستگی آرام می شود "همين كه هستم كافيست " ... و یک سکون و سکوت ... رضایت به بودن ... باقی ماندن در سطح هستش ... بودش ... انکار خشم از آینه برای ایجاد امکان ادامه ی حضور در هستی

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در چهارشنبه نهم خرداد 1386  |
 

 

نشانی .... [ 

 

 

قطاری که

 

از پشت پدرم عبور می کند

 

به نشانی مادرم

 

ایستگاه های صلواتی

 

لات ولوت های چهارراه مولوی

 

خیال می کنند

 

مادرم

 

تهمینه بود

 

که یک شبه خواب سهراب را دید

 

 

 

*************

 

سوت قطار..... [ 

 

 

قطاری

 

که روی شمعدانی ها

 

سوت می زد

 

پنجشنبه ها

 

کنار گلهای رز

 

خوابش می گرفت

 

مادرم

 

از استکان چای پدر افتاد

 

کنار خواهرم

 

قاب عکس های کهنه

 

هفت سالگیم را

 

پیر کردند

 

و سوار نظام های میدان سرخ

 

روی دامن مادر

 

کابوس های روسی را پای کوبیدند

 

وقتی

 

کوچه ی ما

 

چراغ هایش روشن نبود

 

کفش های من

 

پشت ویترین برق می زد

 

وخواهرکوچکم

 

لیلای دیوانه نبود

 

که روسریش را

 

فروخت

 

من، پنج شنبه ها

 

روی پدر خط می کشم

 

تا قطار ها

 

از شمعدانی ها نیفتند

 

 

                                  دوشعر تابوت وسرطان در سایت آتی بان

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386  |
 

[  دندان غول.....       ]

 

 

 

چقدر توی سرم راه می روید

 

برج ایفل نیستم

 

تا بلند سایه بیندازم

 

روی سر شما

 

کتابی که هی حرف   حرف

 

بند بند تنم نی ناله های مولوی

 

بعد می نویسید

 

دلخوشی چیست؟

 

کیست که این حرف ها را باور کند

 

پل زدم از خودم به شما

 

که نزدیک من ایستاده اید

 

مثل غول

 

بلند    بلند حرف می ز نید

 

لاشه ام را می کشید زیر خاک

 

بدون این که مرده

 

حرف می زنم

 

سیگار میکشم

 

کسی هم نمی داند

 

زنده هستم

 

هستم    مستم چه فرقی می کند

 

بنویس

 

برایم بنویس :

 

یک کابوی که به جنگ خودش رفت

 

لازم نیست

 

سنگر بکنم وبجنگم

 

صدای تیر هم که نیاید

 

یک نفر میمیرد

 

نه، من اسکیزوفرنی ندارم

 

یادم هست

 

همسایه ام بالای سرم ایستاده بود

 

سرش را تکان می داد

 

مثل غول

 

چقدر دندان هایتان

 

شما را بزرگ نشان می دهد

 

                                              شعر شکل در سایت مانیهای جدید

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386  |
 

[ جدول....       ]

 

پدرم اسب بود

 

نجیب

 

ومادرم آبستن حرف های پدر،

 

     بیقرار ِگل های باغچه،

 

              که پدر بیل می زد

 

روی دامن مادر،

 

خواب زمین های سرد وُ

 

کره اسب های دونده

 

خواهر همسایه ی انار های ترکیده

 

به حوض کوچک وماهی دلبند

 

در خیال من

 

آهو وبرنوی کهنه ی پدر

 

پشت چراغ های اعتیاد شهر

 

میدان به میدان

 

زرد می شوم

 

با سرخ هایی که سبز نمی شوند

 

پدرخسته

 

توی جدول های ناتمام

 

افقی

 

دنبال اسب رستم

 

در خانه ی پنجم

 

به خیال فتح قاف

 

پای می کوبد برفرش 

 

*************************

 

شکست رستم

 

در چشم خسته حسرتِ یک خواب می کشَد

 

پُر   کینه   سینه اش   تبِ  مُرداب می کشد

 

 

آهوی  تیر  خورده  و  در  آرزوی  خویش

 

طرح   زلال   و ساده ای  از  آب می کشد

 

 

در عمق  تیره ی  شب  توفان  گرفته ای

 

آه   و   نگاه    جانب    مهتاب   می کشد

 

 

 

چشمی به راه مانده ودرلحظه های مرگ

 

صبح    سپید    خلوت   تالاب   می کشد  

 

 

 

تصویر  نا نوشته ای  از   خوان  رزم را

 

در چهار چوبِ بسته ی  یک قاب می کشد

 

 

 

رستم  شکست خورده ترین   پهلوان شرق

 

بر  دوش  خویش  پیکر  سهراب می کشد

 

 

 (شعر مثنوی بدون نی.... را در مجله ادبی عصر آدینه بخوانید

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385  |
 

]خودكشي[....

 

 

راست ودروغ اين قضيه

 

به من ربطي ندارد

 

من فقط طناب را دور گردنم مي اندازم

 

يا اين دانه هاي سياه را زير دندانم فشار

 

وصيت نامه هم كه لازم نيست

 

وقتي مُردم بگذار دنيا را آب ببرد

 

من را خواب

 

قبض تلفن مي ماند وُ

 

اين جارويي كه كنج اتاقم خاك

 

زن همسايه كه در غياب شوهرش

 

مرتب از پنجره سرك مي كشيد

 

شما هم برويد توي روزنامه جار بزنيد:

 

مردي خودش را كشت

 

كش دادن ماجرا

 

اجاره ي خانه ايست كه به جايش لوازمم را ضبط كرده اند

 

شما هم دنبال وصيت نامه ام

 

هي... ناز صاحب خانه را مي كشيد

 

من حالا هم هيچ چيز تازه اي ندارم

 

 برويد پي كارتان....

 

بلاخره شما از دروغ گفتن خسته مي شويد 

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385  |
 

 

مرجان نوه ی کوچولوی من

 

]شکل....  [

 

 

شکل خودم نیستم

 

شکل موشک هایی که شلیک می شوند

 

یا مینی که منفجر شده

 

آدمکی ایستاده روی پای چوبی

 

تمام می شوم

 

توی دهان کلمات

 

که هیچ نسبتی بامن ندارند

 

با جمله هایی شکسته

 

بسته ام خودم را به میز،

 

به صندلی

 

وآسمانی که همیشه ابریست

 

با بغضهای نترکیده

 

از دهان مستاجن

 

بیرون می آیم

 

از پوست

 

شکل شیطانی که در من حلول کرده

 

لئون می شوم

 

با گلدانی در بغل

 

همراه دخترکی

 

با کفش های کتانی

 

خودم را به دار می کشم

 

توی آینه ای در دار

 

با کراواتی سرخ

 

نگاه می کنم

 

تا به خودم برسم

 

پیش می روم

 

دایره ها در من

 

شکل می گیرند

 

دایره در دایره

 

دور می زنم خودم را

 

می گردم

 

شکل خودم نیستم

 

شکل ...

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385  |
 

ي مزد…. [

 

 

عمله ي بي مزد شما كه نيستم

 

بنويسم وُ

 

شما نخوانده

 

 پاره كنيد

 

 مي نويسم وُ

 

زير سرم مي گذارم 

 

تا شبها توي سرم را ه برود

 

مثل كرمي كه توي سر شما راه مي رود

 

كاري به كار من نداشته باشيد

 

تماميتان قهرمان هاي پوشا لي داستان هاي منيد

 

كافيست دست خودتان را بخوانيد

 

اين خط هاي كج

 

كجاي جهان را نشان مي دهد

 

خط ونشان شما روي سينه هايتان

 

تركستان هم كه دور نيست

 

من شما را ترك مي كنم

 

مزد تان را بگذاريد به حساب دزد يتان

 

داستان بعدي را خودم مي خوانم

 

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

جواب سلام

 

 

گفتم   سلام   ،  هیچ   جوابم   نمی دهید

 

از  چیست  ، عاشقانه  عذابم  نمی دهید

 

 

می خواهم ازطریق شمامرگ خویش را

 

لطف   کمی   نموده  ،  طنابم  نمی دهید؟

 

 

یک  عمر  خسته  منتظر دیدن  کسی

 

بیدارم آه... ،فرصت خوابم  نمی دهید

 

 

لب  تشنه   تا   جهنم  عصیان  شتافتم

 

حتا   امید    کذب   سرابم   نمی دهید

 

 

بیگانه   نیستید  اگر  دشمن  منید ، ...!!

 

نشنیده اید  ،  یا  که  جوابم  نمی دهید

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385  |
 

[من شما هستم .......     ]

 

 

شلیک این گلوله که کار را تمام کرده

 

ما ل من است

 

خودم خودم را کشتم

 

البته نوشتم قاتلم شما هستید

 

پرونده برگ هایش را خالی می گذارد

 

اعدام ...

 

چقدر خوشحالم

 

به دَرَک

 

خودم از خودم بدم می آمد

 

شما هم مرتب از من تعریف

 

بروید یک نفر دیگر را پیدا کنید

 

کسی که از شما تعریف کند

 

کسی درمن است که مثل شما نیست

 

از خودم بدم می اید

 

می خواهم بنویسم

 

طناب را محکم تر دور گلویتان بگیرند

 

خیلی دلم می خواست

 

این گلوله را شما شلیک می کردید

 

می خواهید با من شریک بشوید

 

وقتی توی دهانم شلیک می کنم

 

اعتراف ها را گلوله با خودش می برد

 

می توانید از این به بعد

 

ادای من را در بیاورید

 

عکسم را توی قاب عکستان بگذارید

 

من هم مرتب شما را نگاه می کنم

 

لطفا نان صبحانه تان را کره بمالید

 

با کمی مربا

 

من دوست دارم .... 

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385  |
 

]من آخرين كشف زمينم ......[ 

ساديسم چيز ديگريست

 

اينكه به سرم زده

 

تا خودم را حلق آويز

 

يا طناب را بيندازم گردن اين لامپ

 

تا جهان تاريك ......

 

كفش هايم را بيندازم توي باغچه ي همسايه

 

 تا بوي خيانت

 

رياضي دردم را دوا نمي كند

 

همه چيز خودش را واداده

 

اسم اين پرتاب را مي گذاريد خودكشي

 

كشف تازه اي براي جهان لازم بود

 

من آخرين كشف زمينم

 

فقط كافي بود زمينه ها آماده شود

 

خودم را پرتاب مي كنم

 

واين طناب را آنقدر مي كشم

 

تا استوا از گلوي من رد شود

 

 حالا نبض من را بگيريد،

 

سال هاست زمين مرده

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در یکشنبه دهم دی 1385  |
 

 

 

[  میز می چرخد.....  ]

 

 

یک نفر تونل زده

 

صندلی را کنار بگذارید

 

دارد اتاقتان را آب می گیرد

 

چه قدر میز شما ر ا بزرگ

 

نشان می دهد

 

رنگ کراوات راکه عوض کنید

 

شما را عوضی می گیرند

 

زیر این کلاه مسخره

 

ادای چه کسی را در می آورید

 

هنوز بلیط های قطار تمام نشده

 

برگردید

 

کافه شکور

 

حجم شما را ندارد...!

 

استکان را بالا ببرید

 

نامه های ااااااااااآمده را بخوانید

 

گفته بودید

 

میز می چرخد

 

شما چه طور

 

مثل گلهای آفتابگردان

 

قاب عکس منتظر نفر بعدیست

 

کافیست از پشت میز بلند شوید

 

میز خودش می چرخد

 

**************** 

 

 به : مردی که در غبار گم شد

 

 

] یا علی[…

 

 

در یک اتـاق خـالی وُ عمـری  معطلـی

 

یک میزبا دوعکس ویک مشت صندلی

 

 

تصویری از درخت  که  افتـاده  با  تبر

 

پشتـش درخـت هــای تنــومنـد جنـگلـی

 

 

تصویری دیگــریسـت بـه دیوارروبـرو

 

مـاهـی فــروش ، بنــدر زیبــای  انزلی

 

 

مـردی خمـیـده اسـت کـنار بسـاط خـود

 

مُـرفیـن وُ دود ، زنـدگی  پســت  انگلی

 

 

غـیـرازچـراغ عُمرکه میسـوزدش مُدام

 

بـا او نبــود روشنـی از هیــچ  مَشــعلی

 

 

تنهـا امیــد ، خاطـره ی  سال های  قبل

 

خاکستـری نمـاند از آن روز هـا ، ولی

 

 

کـوهی کـه زخم خورد درختان جنگلش

 

یک خانواده- فقر- همین سقف کا.. گلی

 

 

باخود نشست وُزندگیش را مـُرورکرد

 

مردشکسته راست شد وُگفت یاعلی ....

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در جمعه بیست و چهارم آذر 1385  |
 

]گُمُشده...1 [

 

 

گم شده ام

 

در خودم

 

در اشياء

 

در آينه

 

زنده بگور مي شوم

 

ايستاده

 

در گوري از خودم

 

كنار صندلي راحتي

 

روي پنكه اي كه چرخيده در سرم

 

با نفسهاي زني

 

مي دوم در دفترها

 

با پاهاي سياه مدادها

 

روان نويس ها ي جوهري

 

خودم را تقليد مي كنم :

 

من حسينم

 

متولدِ وشمگير

 

گيرم كه باور نمي كنيد

 

اما خواهش مي كنم

 

همه جا را بگرديد

 

كسي در من گم شده

 

خودم در خودم

 

در آينه ...

 

در گنجه ...

 

در ....

 

**********************

 

 

تا رنگِ لبِ شمـا انـاری شده اسـت

 

عطر تنتان عجب بهاری شده است

 

 

فکـر دل ما کـه  نیسـتی ، ای بـانـو

 

انگار که عشـق اختیاری شده است

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در جمعه سوم آذر 1385  |
 

] حواله ی چای... [

 

 

گیلان آن لاین همین مطلبی که

 

می نویسم

 

باد در دست های تو چکار می کند

 

پشت این استکان های بلند

 

بلند

 

 بلند می خندی

 

من پشت ابرهای سپید چای

 

چاره ام را به سکوت می گذرانم

 

آتش می زنم

 

به سینه ام از دود های غلیظ سیگار

 

تو...

 

لبخند می زنی

 

به سپیدی قند

 

قناری از چشم هایت دور می شود

 

انگشت به گلوی استکان

 

فشار می دهی گلویم را به بغض

 

چند قطره اشک

 

حواله ی چای

 

آشوب داغ وُ

 

کاغذی که مرتب خط می خورد

 

به رد کلمات ...

 

حالا گلایه ها بماند برای بعد

 

هرچند می دانم

 

گیلان همیشه ابریست

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در سه شنبه شانزدهم آبان 1385  |
 

 

 [  ..... فارسی می دانم  ]

 

 

سرت را ببر

 

به هر جهنمی می خواهی

 

بنویس

 

من بوی غذای همسایه را گرفتم

 

سایه این دیوار

 

چه قدر نان

 

ریخته شده

 

به پای سگ هایی که سبز می شوند

 

تاول زده پایم

 

شانه هایم زخم

 

حالا تو هی کلاهت را

 

بالا ببر

 

دستهايت را

 

پای تریبون

 

(نون ) را بکش

 

زیر دندان هایت

 

کلمات

 

بوی این غذا

 

سگ ها را به پارس می کشد

 

من فارسی می دانم

 

لازم نیست

 

عربی بنویسی

 

دوزخ ...!

 

دوز وکّلک مال من نیست

 

تو از زخم هایم

 

بوی کباب را بگیر

 

جهنم برای تو

 

راهی نیست

 

کمی سرت را

 

پایین بینداز

 

فارسی نوشته ام

 

هیچ کس

 

توی جهنم عربی نمی رقصد

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در یکشنبه سی ام مهر 1385  |
 

[دکه .... ]

 

 

می آیند،

 

می روند

 

با عطر سیب وسیگار

 

بسته بسته فحش وُدهان دره های خمار

 

از پک های عقب افتاده

 

کودکانم قد می کشند

 

 به اندازه فحش ها

 

 صدای زود باش های پر افاده

 

من که سرزنش های نگاه از زنم

 

می زنم به بی خیالی های دروغ

 

کِرم می شوم توی خیابان

 

به اندازه توهین های باطل

 

زیر هر روز می نویسم:

 

« قسمت همين بود..»

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در جمعه هفتم مهر 1385  |
 

 

]شعار سرخ......[

 

اي كاش رفته بود شبي روي دار سرخ

 

باغ تنـي كه داده مرا بـرگ و بار سرخ

 

 

ابلـيـس ايـن هـميـشـه ي گـمـراه آسمـان

 

چيدست سيب معرفت از شاخسار سرخ

 

 

بـر ريـل هاي خوني اين دشت مي روند

 

تـا انتهـاي وسوسه ، صـدها قطار سرخ

 

 

طوفـان گـرفته كـوه و بيابان و شهـر را

 

گم گشته ، كـاروان بشر ،در غبار سرخ

 

 

بـوي بـهـار مـي رسـد از راه هـاي دور

 

از سرزميـن خاطـره از لالـه زار سرخ

 

 

آهنـگ هـاي وسـوسـه انگـيز مـي زننـد

 

دوشيـزگـان باكـره اي با سه تـار سـرخ

 

 

گلبـرگهـاي سـرخ شقـايـق بـه باد رفـت

 

بـا دسـت انتـقـام كـسـي در بهـار سـرخ

 

 

از قيـل و قـال آن همه فريـاد مانده است

 

در كوچه هاي شهر فقط يك شعار سرخ

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در پنجشنبه نهم شهریور 1385  |
 

]  نمي شود نوشت ...  [

 

 

 

مي آيم

 

از بلندي ها

 

از دامنت كه افتاده زير پا

 

تا سقوط

 

سقط جنين كلمات

 

در جدول هاي ناتمام

 

ومويه هاي عزاداران ،

 

               در قبيله هاي ناشناخته

 

از تاريخي گمُ

 

ودموكراسي هاي دم دمي مزاج

 

به سليقه هاي قابله

 

باكودكان بي سر

 

وپستا ن هاي خشك

 

نقش روسپيان پير

 

با خال هاي معوج

 

تا اين خليج گيج

 

قيقاج برود سرم

 

از نقشه هاي اطلس

 

شكل هندوانه هاي قاچ

 

سرخ ....

 

زرد ....

 

سپيد...

 

مي نويسم كه تب دارم وُ هذيان ...

 

با تيتر مجله هاي كهنه ي آلماني

 

از جنگ هاي اتمي

 

در اتاق هاي 3در4

 

با ضرب موسيقي كلمات

 

مثل دو ..دوتا ...چهار تا

 

نمي شود روي اين صندلي راحتي نشست

 

مي ايستم

 

ايست

 

بازرسي نمي شوم

 

دائم الخمر همين كلمات مي نويسم

 

مي آيي ...،

 

در من افتاده بچه هايي

 

بي دست ،

 

بي پا،

 

مردعنكبوتي ...

 

اسپارتاكوس ...

 

جنگ وصلح

 

نمي شود نوشت

 

مي آيم وُاتاق را جارومي زنم

 

از جنگ هاي اتمي ،

 

از گلادياتورها،

 

دزدها....

 

سياست مدارها...

 

من مي مانم وُتو

 

استكاني خالي ،

 

وكاغذ هايي مچاله

|+| نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی . در سه شنبه هفدهم مرداد 1385  |
 
 
بالا